۸ مرداد ۱۳۸۹

اينده مبهم

قدرت تحملم به شدت پايين اومده
از خودم تعجب ميكنم كه اينقدر زود عصباني ميشم و داد ميزنم
امروز رفته بوديم پيك نيك
كافي بود عرشيا از سر و كولم بالا بره چنان جيغي ميكشيدم سرش كه نگو
البته اون بچه هم به شدت شيطونه
روزاي تعطيل فكر اينكه بايد برم شعبه اذيتم ميكنه
دلم ميخاد تنها باشم
يعني توي يه خونه تنها و به حال خودم كه هركاري خواستم بكنم
يه چيزايي تو ذهنمه كه به كلمه نميان
خيلي احساس گيجي ميكنم
هيچ برنامه اي براي اينده ندارم
هيچ چشم اندازي
فقط دارم روزا رو ميگذرونم و بين بانك و خونه در حركتم
ميخام اي هفته ديگه تنبلي رو كنار بزارم و كتوني بخرم و برم باشگاه
هفته اي يه بار استخر رفتنو هم بايد جدي بگيرم
كتاب هم كه ميخونم و فيلم هم كه ميبينم
شايد اينكارا باعث شه احساس بهتري به زندگي داشته باشم و از اين رخوت و خمودگي و عصبي بودن در بيام

۵ مرداد ۱۳۸۹

ديشب تا صبح خواب اين شعبه كوفتي رو ديدم
هي به خدوم اميدواري ميدادم
اخرش اين شد كه صبح كلافه بيدار شدم
ولي بعدش با ريحان رفتيم استخر و بعد بيرون و ناهار
اومدم خونه سر حال بودم
ولي الان باز اينگار يادم افتاده بايد برم زندان
ببين اخرش چي ميشه ولي از الان عزا گرفتم واسه فردا
واسه فرداهاي ديگه
غصه مه

۲ مرداد ۱۳۸۹

زندگي كارمندي

روز بدي بود،نبود،نميدونم
توي يه مرحله جديد از زندگيم كه شايد بايد ياد بگيرم يه جنبه ديگه هم به خودم اضافه كنم هرچند توي ذاتم نباشه و پوشيدن اين لباس برام وحشتناكه
بايد دورو و سياس و بدجنس باشم  بدون كمي اعتماد
بايد مراقب حرفام باشم چون چشمهاي زيادي منتظرن تا كوچكترين حرف منو به گوش ديگرون برسونن
براي مني كه خوش بينم و به همه اعتماد ميكنم و دورو نيستماين محيط و اين طرز بودن عذاب اوره
شعبه جديد افتضاحه
همكاراي زير اب زن،رييس  پپه و دهن بين،معاون جاسوس و زير اب زن و خدمتكار از زير كار در رو و مشتري هاي زاغارت منتظر منن تو شعبه جديد
امروز من اينور خط گريه ميكردم و همكار سابقم اون ور خط
امروز بيشتر از 3 ساعت با ادم هاي مختلف كه زنگ ميزدن و من زنگ ميزدم حرف زدم
از همكارام كه هركدوم 10 دفه زنگ زدن و يكي از دوستام كه واقعا كمكم كرد و ارومم كرد
ولي هنوز باورم نميشه
برام كار كردن عذاب اورشده
نميدونم ميتونم كنار بيام يا نه ولي ميدونم سخت جونم
ولي دوره خوشي و شادي و خنده به پايان رسيد
اين زندگي كوفتي چي بود كه حالا بايد با عذاب بگذره
حالا از زندگي كارمندي بدم مياد

۱ مرداد ۱۳۸۹

شب چند بار از خواب پريدم و تو تخت نشستم و فكر ميكردم ايا قضيه عوض شدن شعبه خواب بوده؟
نزديكاي صبح يه صداي پرپر زدني به گوشم ميرسيد و نميزاشت بخوابم اول فكر كردم سوسكه و بيرون پنجره استولي بعد فهميدم اون پروانه اي كه فكر ميكردم مرده و انداخته بودمش تو سطل اشغال زنده است و لاي پوست تي تاپ گير كرده(الان كلي تشابه بين وضعيت خودم و اون پروانه پيدا كردم)اخرش سطل اشغال رو گذاشتم بيرون.نميدونم تونست در بره يا نه
ديگه خوابم نميبرد
نشستم به حلاجي كردن قضيه
رييسم الان اصفهانه و وقتي برگرده اب ها از اسياب افتاده
همكارام درسته كه اول هي ميگن جاي فلاني خالي وبعدش عادت ميكنن
اين منم كه با محيط جديد و ادماش و مشترياش بايد عذاب بكشم
دقيقا الان حس كسيو كه مرده درك ميكنم
زندگي بقيه جريان داره و اين فقط به شخص تو مربوط ميشه
هرچقدرم ادم دور و برت باشه و دوست داشته باشه باز اين تويي كه بايد با قضيه مواجه بشي
درس مثل اينكه سرطان گرفته باشي
درد و رنجشو فقط خودت ميكشي
اينكه اون دختره الان داره با دمش گردوميشكنه كه داره مياد اين شعبه حرصمو در مياره
بچه هاي اون شعبه بارها گفته بودن خوش به حال شما به خاطر رييسي كه داريد
به طرز خيلي بدجنسانه اي و بدون عذاب وجدان دارم ارزو ميكنم ايشالا پول كم بياره هي،هي دعواش بشه با مشتريا
با همكارا كنار نياد و بالاخره از اون شعبه بندازنش بيرون
كاري به اين ندارم كه عملي نيس و نبايد ارزوي بد واسه كسي بكنم ولي اينجوري دلم خنك ميشه
عوضي سليطه
كاش ميتونستم منم مث اون سليطه بازي در بيارم تا رييس اينجا بگه منم نميخاد!!!!
مرده شورشو ببرن كه ريد بالاي زندگيم
يه جمعه داشتم تا بتونم تا لنگ ظهر بخوابم كه اونم به زور 2 تا قرص كدئين تا 8 خوابيدم
زندگي ادامه داره ولي خيلي غمگينم
يه حالت بدي دارم كه نميتونم توصيفش نم
چشام باز نميشه از بس گريه كردمو قيافه ام شبيه گودزيلا شده بس كه باد كرده
ديشب خودمو بغل كردم و به خودم دلداري ميدم
دوس ندارم فردا بشه
فكر اينكه بايد فردا برم اونجا و ديگه شعبه دوست داشنتي خودم نميرم باعث ميشه تو چشام اشك جمع بشه
نميدونيد چه عذابي دارم ميكشم
كاش مشد فردا نشه و فردا نرفت
هنوز باورم نميشه كه حكم زدن به اسم من
خدايا مرسي كه دهنمو سرويس كردي

۳۱ تیر ۱۳۸۹

حكم

صبح حال خوشي داشتم.يكي از دوستام هم زنگيد مزيد بر علت شد براي غش غش خنديدن.خوابم مي اومد ولي حالم خوب بود
يكي زنگ ميزنه،رييسم با لحني ارومتر از هميشه صحبت ميكنه
باجه دوم نشستم و مشرف به رييس
حواسمو جمعش ميكنم
معاون كلي كار ميريزه سرم
چشام درد ميگيره و مچ دستم بس كه كد ملي و سريال و كد پستي و كلي اينتر و كوفت و زهرمار ميزنم
همكارم ميخونه و من تند تند ميزنم
خودم از سرعت دستم تعجب ميكنم
گوشم به رييسمه
"من اين چهار تا رو از هم جدا نميكنم"
"روز شلوغ نيرو خواستم 50 سند هم نزد 200 تومن كم اورد"
"نيرو نميدم"
"من باهاشون مشكلي ندارم و خيلي خوبن"
"من زنگ ميزنم سرپرستي و با سرپرست صحبت ميكنم"
اينا تيكه هايي از حرفاش بود كه تونستم بشنوم
رييسم ميره زير گوش معاون يه چيزي پچ پچ ميكنه
همكاري كه باهاش خيلي جورم ماموريت يه شعبه ديگه است
حكمشو دوروز تمديد كرده بودن
فكر كردم احتمالا چون از اون شعبه 2 نفر استعلاجين ميخان حكم اونو بزنن
حال معاون و رييسم دگرگونه
اصلا طرف ما پيداشون نميشه
حال رييسم بيشتر گرفته است
هر ترفندي ميزنيم و الكي حرف باز ميكنيم لو نميدن
اخر وقته
حسابارو بستم
از ظهر دلم شور ميزد و به همكارم ميگم طپش قلب دارم نميدونم چرا
ميگه دلتو نزار
اخر وقته
ميريم تا اخرين نامه ها روبگيريم و بقيه كارا بكنيم و بعد بريم خونه
رييسم يه هفته مرخصي داره و ميخاد بره اصفهان
نامه ها رو ميگيره
هردوشون انگار خبر مرگ يكيو خوندن
نامه ها رو پشتش قايم ميكنه
ميگيم اون چي بود؟
ميگي هيچي نامه معمولي بود
ميره اون ور
از دور كاغذي رو ميبنم ميگم حكمه بچه ها
به رييسم ميگم چيه اون؟
ميگه هيچي بزاريد شنبه معاون بهتون ميگه
ميگيم حكم شما اومده؟
اصلا سرشو بالا نمياره
سرخ شده
با نگراني نگاش ميكنم
سرشو مياره بالا مياره و تو چشام نگاه ميكنه
"حكم تورو زدن"
باورم نميشه
تكيه ميدم به ميز و با ناباوري ميگم كجا؟
اسم شعبه رو ميگه چشام پر اشك ميشه
يه خدمات ويي.ه ديگه مث همين جا
معلوم شده اون دختري كه جاي من داره مياد احتمالا باز با رييسش دعواش شده و رييسه گفته من اينو نميخام و اونام يكي از ما رو به جاي اون ميفرستن
رييسم ميگه گفتم اگه اون ادم نيس بفرستينش اينجا مانيرو كم داريم بفرستينش ما اينجا ادمش ميكنيم ولي اين 4 تا رو جدا نكنيد
ولي اون معاون سرپرست اشغال اين چيزا حاليش نيس
هممون باهم امتحان داديم ولي معاون و رييس احمقي داره و بين همكاراش اكثرا جنگه و دايم باهم قهرن و بلبشويي اونجا
باورم نميشه
پشتمو ميكنم به رييس و به گريه مي افتم
دست خودم نيس
نميتونم جلوي اشكامو بگيرم
از اون شعبه و كارمنداش بذدم ميومد
رييسم به شدت ناراحت ميشه و ميره پشت سيگار ميكشه
و من حتي نميتونم حرف بزنم و تكيه دادم به ديوار و گريه ميكنم
معاونمون هي چرند ميگه كه مثلا دلداريم بده
ميرم صورتمو ميشورم ولي باز دوباره اشك ميريزم
سينه ام از بغض بالا پايين ميره
همكارام زنگ ميزنن به اون همكارم كه تو شعبه ديگه است
ميگه خودمو ميرسونم
تمام نيرومو جمع ميكنم تا وسايلمو جمع كنم
رييسم پا ميشه و ميره
ميرم بالا تا ليوانمو بردارم
همكارم ميرسه مياد بالا
همدگيه رو بغل ميكنيم و زار زار ميزنيم زير گريه
شايد براي شما مسخره باشه اين همه گريه و زاري
و بگيد لازمه كار حرفه اي اينه كه عادت بكني به محيط جديد
قرار نبود 30 سال همينجا باشم كه
ولي اين همكارم و من بدجور باهم صميمي شده بوديم
اوني كه تا حالا دوست صميمي نداشته و مني كه زود دل ميبندم
هر دو تو بغل هم گريه ميكنيم
رييسم اون دوتا ديگه همكارمو ميفرسته بالا كه بريد اين دو تا رو اروم كنيد
اخرش به خنده مي افتيم
ميام پايين
رييسم ميگه حالا برو سعي مكنم برت گردونم
شماها باهم خوب بودين و اينجا محيط خوبي داشت و ماهم راحت بوديم
ولي بالاخره كه چي
موقع رفتن ميشه
تا معاونمون ميگه خوبي و بدي ديدي ببخش
دوباره به گريه ميافتم و همكارام هم با من
نميتونم حرف بزنم
با بغض و تيكه تيكه ميگم شما ببخشيد
رييسم ميگه من هيچي نميگم برو
ميگم اروم رانندگي كنيدا
ميخنده دارم ميرم ميگه ميگه مراقب باش دخترم
توي حرفش يه دنيا محبت خالصه
تا حالا به هيچكدوممون نگفته بود دخترم
دلم براي اون شعبه و ادماش تنگ ميشه
مشتريامو به همكارام ميسپرم
اون پيرمرده كه با لبخند قشنگش كه هميشه واسم كادو مي اورد
اون خانومه كه شمارشو بهم داده بود كه اگه جاي ديگه اي رفتم بهش بگم تا بياد پيش من حقوق بگيره
اون حاج خانومه كه ديروز اومده بود و بهم گفته بود به جون 2تا دخترام خيلي دلم تنگ شده بود برات
اون يكي پيرزنه كه واسم بوس ميفرستاد و ميگفت تو نفس مني
اون حاج خانومه پولاشو ميشمردم براش و كلي قربون صدقه ام ميرفت
اون همه پيرمرد كه خارج از نعمت بهشون ميدادم
اون مرد و زنه كه چون زنش بچه دار نميشد و ازش بزرگتر بود رفته بود دوباره زن گرفته بود يه زن جوون طلاق گرفته كه تازه براش يه بچه اورده و هميشه هر 3 تايي باهم ميان و هردوحقوق بگير اينجان و وقتي زنه مسافرت بود و دير اومد بهش گفتم از شوهرش سر پيش احوالشو پرسيدم و ميدنستم مسافرته،چشاش پر از اشك شد و ميگفت انقدر خوشحال شدم شما به فكر من بودي و تو روخدا يه بار ناهار بيا خونمون
كلي ادم ديگه
دقيقا احساس كسيو ميكنم داره ميميره و فكر ميكنه چقد كار نكرده داره و به اونايي كه براش عزيزن نگفته دوسشون داره و ازشون خداحافظي نكرده
وسطش ميگم اه ميدوني چي شد؟
همكارم ميگه چي؟
ميگم فكر كنم مي ترشم؟
ميگه چرا؟
ميگم يادته ماه پيش يه پسر جونن قد بلند اومد شعبه و جلوي باجه من نشست و فيش داشت
ما از 26 فيش ميگرفتيم و اون روز شعبه پول كم داشتيم و پسره يه عالمه پول اورده بود
من به رييس گفتم بگيرم؟گفت نه
پسره با خنده پا شد و رفت
دو روز بعد كه فيش ميگرفتيم اومد،من سرپا وايساده بودم هي منو نگاه كرد و مجبور شد جلوي باجه دوستم بشينه
و من داشتم يه موضوع خنده دار تعريف ميكردم و پسره محو من بود گويا
نميديدمش ولي بعدش همكارم بهم گفته بود
چند روز پيش اومده بود و من داشتم كار ديگه اي ميكردم و ديدم يكي زل زده به من
برگشتم باهام گرم سلام عليك كرد
به جا نياوردمش ولي چون كلا نصف مشتري باهامون سلام عليك ميكنن و ما هم با خوش رويي جوابشونو ميديم موضوع عجيبي به نطرم نرسيد ولي قيافه اش اشنا بود
بلند كه شد تازه يادم افتاد كيه
حالا شايد طرف ماه ديگه بياد بهم پيشنهاد بده(جان من خيال پردازي رو حال ميكنيد؟؟؟)حالا ديگه مياد و ميبينه من نيستم
اون مرده كه عاشقم شده بود و برگشته بهم گفته رفتم مسافرت براتون سوغات خريدم ولي چون اون سري گفتيد اينجا چيزي براتون نيارم(همون كه واسم كارت هديه اورده بود!!!!!!)نياوردم توروخدا يه دفه بيايد شركتم بهتون بدمش يا بيارم اينجا
اون جاي خالي منو ببينه ميتركه!!!!!!!
هنوزم دارم گريه ميكنم
امروز كه هول و ولاي اينو داشتيم چي ميخاد بشه به همكارم گفته بودم ما اينجا كارمون سخته ولي چون محيطش خوبه دوس دارم ميام
باباي من 30 سال واسه بانك كرده بود هر روز صبح ميگفت گور پدر بانك
ولي اون شعبه خيلي بچه بازي در ميارن
فكر كنيد من اينجا امتحان كه داشتم همكارام كاراي منو هم به دوش ميكشيدن تا من درسمو بخونم ولي اونجا ميگن چرا به فلاني بيشتر مرخصي دادي
چرا اون زودتر رفت
تازه اضافه كاريم هم نصف ميشه و اخر ماه هم هي ميفرستنمون اين شعبه و اون شعبه
دارم بد تصور نميكنم ولي شعبه اي كه توش بودم توپ بود ولي حالا به يه شعبه بد منتقل شدم
حالم بده خيلي بد
خدا بدجور گذاشت تو كاسه ام
شايد خيري توش باشه


۳۰ تیر ۱۳۸۹

سگ به تمام معنا

نميدونم چرا به اين اندازه سگ شدم
با مشتري ها خوب برخورد ميكنما ولي خونه از سگ بدترم
اصلا رفتارم واسم قابل كنترل نيس
فقط دوس دارم تو خودم باشم و كسي كاري به كارم نداشته باشه و حتي هيچكس رو نبينم
يه مرگيم هست ميدونم.



سر ايستگاه به دلاله گفتم قضيه ديروز رو.يهو نگاه كردم ديدم همه راننده هاي توي صف دورمون جمع شدن.توقع نداشتن يه دختر اعتراض كنه گرچه منظورمو بد فهميد و زنگيد به اون رانندهه كه تو مسافرو بين راه پياده كردي و ته دلم ميترسم يا بهتر بگم اعصاب كش اومدن اين ماجرا رو ندارم ولي خوب وايسادم.يه دلم ميگه اصلا موضوع مهم نبود و ميتونستي به روي خودت نياري ولي يه دلم ميگه بايد واسه وقتت ارزش قايل ميشدن و حداقل بهت ميگفتن و يه دل ديگه ام ميگه اعصابت از جاي ديگه خورد بود سر اين موضوع خالي كردي هرچند اگه راننده عذرخواهي ميكرد تموم ميشد ولي اون منت هم گذاشت.
گرچه خشممو ابراز كردم و براي خودم شخصيت قايل شدم ولي حس خوبي ندارم.

۲۹ تیر ۱۳۸۹

سرانجام

احساس ميكنم هر روز زندگيم  بيشتر شبيه كاركتر كتاب 11 دقيقه پائيلو كويئلو ميشه
خدايا ميشه بس كني؟؟؟



بعدن نوشت:تقريبا داستانش تو اين مايه هاست:يه دختر برزيلي از تجارب عشق بازي ها و س..ك..س و اينكه فكر ميكنه هيچ كسي مث خودش نميتونه به خودش لذت بده و شايد تنها كسي كه دوسش داشته يه پسره مدرسه ايش بود كه بي هيچ حرفي منتظر ميموند كه باهاش راه بياد و اينكه اون بعدها افسوس ميخوره كه كاش به بهانه خودكار گرفتن باهاش حرف ميزد.يه مدت توي يه كتاب فروشي كار ميكنه صاحبش بهش پيشنهاد ازدواج ميده و اين واسه تعطيلات ميره كنار دريا،اونجا يه مرد سوييسي بهش پيشنهاد كار ميده  كه توي كافه تو سوييس برقصه و دخختره به دنبال روياي زندگي بهتر ميره و صاحب كتاب فروشي بهش ميگه هر وقت كه برگرده پيشنهادش سر جاشه
تو سوييس سامبا ميرقصه طي يه سري مسايل كه الان يادم نمياد از اون كافه بيرون مياد و از ناچاري به خوودفروشي رو مياره و هر روز به خودش وعده ميده كه يه روز پول جمع ميكنه و برميگرده و با مرد كتاب فروش ازدوااج ميكنه ولي خجالت ميكشه كه برگرده....
تنهايي و بي كسي دخترك و اينكه حس هايي كه اون زودتر از ديگران كشفشون كرده بود و دنبالشون بود رو ،هيچ وقت بدست نمياره و هيچ وقت از داشتن يه فرد واسه خودش لذت نميبره و زندگيش گره خورده واسم اشنا و ملموس بود
نتونستم اون جور كه اين رمان و بعضي از تيكه هاش توي ذهنم نشسته رو خوب بيان كنم
بايد خوند تا فهميد حس هاي سرگشتگي و گيجي بين روابطي كه به اميدي شروع ميكنه
خيلي وقت پيش خوندمش ولي خيلي وقتا خودمو باهاش مقايسه ميكنم
منم به يه زندگي عادي و كسل كننده ولي اروم و مطمئن پشت پا زدم و چشم به اينده اي دوختم كه هر روزش بدتر داره ميشه
حوصله ندارم بيشتر توضيح بدم چون فايده اي هم نداره و بيشتر مبهم ميشه قضيه
وسطش يه نكته پررنگ توي ذهنمو سان..سور كردم.

اخطار:پيشنهاد دكتر رفتن عواقب خطرناكي در پي دارد!!!!!!!!

جوك سال:تو ماشين موقع برگشت با راننده دعوا گرفتم،كلا امروز تو بانك فقط دو نفر بوديم و من مجبور بودم روي 3 تا كامپيوتر مختلف كه هركدوم كار جداگانه اي انجام ميدادن جابجا بشم،كه در حين يكي از اين جابجايي ها صندلي افتاد و من به زحمت ميز رو گرفتم كه پخش زمين نشم!!!
معاون جان كه هم روي اعصابم قدم ميزد.كلا اين شعبه يه معاون درس و حسابي نداره!!!
فكر كن حسابو بستم و خزانه گرفتم دارم بقيه كارا رو ميكنم به رييسم ميگه مگه خزانه  خونده(يعني درسته) كه داره حساب ميبنده
اخه مرتيكه فكر ميكني من توي اون گاو صندوق دارم چه غلطي ميكنم شك داري خودت لشتو بيار ببند
خوبه وظيفه من نيس حساب ببندم و شماها از گشادي تون انداختين گردن ما
توي راه راننده به جاي كمربندي ميزنه از داخل شهر مياد بهش ميگم من هر روز اين مسيرو دارم ميرم و ميايم و ترجيح ميدم سر ايستگاه معطل شم ولي تو ترافيك بين شهري و مسافر پياده و سوار كردن معطل نشم
ميگه به من چه برو سر دلال داد بزن من تازه اينجا كار داشتم و به خاطر شما مسيرمو دارم دور ميكنم
ميگم لطف ميكنيد!!!!!
تا حالا سابقه نداشت من سر يكي اينقدر داد و بيداد كنم!!!!!فردا اگه همون دلاله لش داشته باشه مخشو پياده ميكنم
حالا همه اينها رو گفتم تا بگم توي اخرين خيابون مونده به خونمون ديدم يه چيزي گفت تق!!!!
و پاشنه كفشمان در خيابان شكست!!!!!
تصور كنيد رو نوك انگشت راه ميرفتم تا تعادل داشته باشم!!!!
خدارو صد هزار مرتبه شكر هيشكي اون موقع توي خيابون نبود!!!
خدا بسي رحم نمود