۲۳ دی ۱۳۸۹

عنصر نفوذي

طرف اومده تو تلويزيون داره شرح ميده كه با مو.ساد در ارتباط بوده و اموزشش دادن واسه ترور دكتر علي محمدي
اون وقت من تو اتاقم پاي كامپيوتر نشستم و دارم اخبار ميخونم و سايت چك ميكنم
صداي بابا:خودم كردم كه لعنت بر خودم باد
سكوت
صداي بابا:مرجان
من:بعله
صداي بابا:دختر معلوم هست تو كامپيوتر چيكار ميكني ؟نكنه عضو جايي شده باشي؟عجب غلطي كردم واست كامپيوتر خريدم
من:....
صداي بابا:خودم كردم كه لعنت بر خودم باد
كلا هركي بره ادم بكشه تجاوز كنه فرار كنه دزدي كنه كشته بشه ادم ربايي كنه همه و همه باعث ميشه من به عنوان فرد متهم تو ذهنشون ساخته بشم
يعني گفتم تا بدونيد چه سطح بالايي از اعتماد تو خونمون هست ها!!!!

۲۰ دی ۱۳۸۹

شكر

وسط گريه خوابت ميبره،تصور اتفاقي كه ممكن بود بيافته ديوانه ات ميكنه،خدا رو شكر ميكني ،بارها و بارها .مهم اينه كه اين اتفاق نيافتاده بقيه اتفاقا ديگه مهم نيس


50 درصد ممكن بود فردا ديگه بيدار نشم،بعد ازظهر داشتم ميخوابدم درجه بخاري رو زياد كردم و اونقدر خسته بودم كه تا فردا صبح بخوابم،يكي از دوستام زنگ زدكارم داشت بيدارم كرد.يه ساعت بعد كه اومدم تو اتاق ديدم بوي دود ميده،لوله بخاري از جاش كامل در اومده بود.اتفاقي كه امروز اون همه شكر كرده بودم براي كس ديگه اتفاق نيافتاده داشت واسه خودم اتفاق افتاد

۱۹ آذر ۱۳۸۹

روحمو گم كردم

از ديدن چشم هاي بي تفاوتم تو آينه ميترسم.
نميدونم اون شوخ و شنگي و احساس و غمگيني كه هميشه توش موج ميزد كجا رفته
من از اين حالت ميترسم.

۱۸ آذر ۱۳۸۹

معلق بدبخت

فقط به يه نخ بندم وسط زمين و اسمون
كي اين نخ باريك پاره ميشه تا زا اين پادر هوايي در بيام
يا ميميرم يا ازاد ميشم

۱۷ آذر ۱۳۸۹

مامان

با مامانم قهرم
يا شايدم سر و سنگين
واسم خواستگار اومده بود به خودم گفته بود
اشناي من بود
بي هوا و شاد و سرحال باهاش برخورد ميكردم
سر به سرش ميزاشتم و ميخنديدم
يه جمله ام دلشو برده بود
ولي من حتي گمون نميكردم كه دلشو بردم
وقتي پرسيد نامزد نداري لرزيدم و نميتونستم چي جواب بدم
وقتي از گذشته اش ميگفت و من سعي ميكردم به خاطر ترحم تصميم نگيرم
عجيب بود شنيدن اون كلمه ها و واژه ها از مردي كه به مظلومي و صبر ميشناختمش
وقت خواستم تا اشنا شيم و خيلي هم جلو رفتيم
با دوستام مشورت كردم اكثرشون نهي ام كردن از اين ازدواج
تقريبا تصميمو گرفتم و محض اطلاع و اعتماد سازي كه ببين من همه چيو ميگم(جان عمه ام)به مامانم گفتم
اونم گفت نه ميدونستم ميگه نه ولي دليلش منطقي نبود
بي خيال بوودم تصميمو گرفتم و فقط دارم سبك و سنگين ميكنم
مامان مياد اتاقم
دست ميزاره روي نقطه ضعفم
روي چيزي كه مسببش من نبودم
قلبمو ميشكونه دوباره
هنوز يادم نرفته بود رفتار پارسالش
سعي كرده بودم كرگدن بازي در بيارم و به روي خودم نيارم
و اون فكر ميكرد از نفهميه منه
يا شايدم خودش نميتونست تو دلش نگه داره با سركوفت زدن به من احساس ارامش ميكرد
ربط قضيه مث گودرز و شقايق بود
ميگه يه وقت فلان موضوع رو به خواستگار مربوطه نگي
اتيش ميگيرم كه چرا بايد بگم؟
روزها خونه تنهاست و بدبين و شكاك و خشكه مذهب شده
يه موضوع ساده رو پيچيده كرد
بهش گفتم ديگه هيچي بهت نميگم
بي جنبه ايه
دو روز از اون ماجرا گذشته
ديروز بعد مراسم سوم باباي دوستم اومدم خونه ديدم واسم غذا نزاشته.به جاي ناهار و شام كلوچه خوردم و خوابيدم
امروزم تازه از مسجد اومده و من تو اتاقمم
نيومد بهم سر نزد و بي خيال من شد
حالا انگار مقصر منم
كلا مقصر همه ي اتفاقاي بد منم
عصر كه داشتم بر ميگشتم گفتم دوباره شروع ميكنم
حالا منتظرم بابا بياد تا برم يه كم پيششون بشينم
گرچه دلم بدجور شكست
ولي واسه كسي مهم نيس

چوپان دروغگو

دلم ميخاد يه موقعيتي پيش بياد بفهمه چي سرم اورده و چقدر عذابم داده و پشيمون بشه و برگرده
دلم ميخاد بفهمه قدرمو ندونسته
دلم ولي اونقدر خره كه باورش نميشه الكي براش دروغ بافته و گولش زده و سرش شيره ماليده
دلم اونقدر خره كه هنوز سرشو زير برف نگه داشته و ميگه اون چوپان دروغگو نبود
دلم هنوز به اون باور داره و اونو ميپرسته بيشتر از هر خداي ديگه اي

۱۱ آذر ۱۳۸۹

دندون

رفتم از دندونام عكس بگيرم
خانوم دكتره از بقيه مريضا ميپرسه لثتون مشكل نداره؟خونريزي لثه نداريد؟داروي خاصي مصرف نميكنيد؟سابقه بيماري نداريد؟
خودمو اماده كردم بگم تازگيها خونريزي له دارم ولي اون وقت ميدونيد از من فقط چي پرسيد؟
متاهليد؟
يعني من مونده بودم وضعيت تاهل من چه ربطي به عكس دندونام داره