۲۶ شهریور ۱۳۸۹

تنهام يا نيستم؟

ميبيني تنها خوابيدي پر از حس با او بودني با بغضي كه اماده شكستنه با دستي كه اماده زنگ زدن بهشه
احساس ميكني هيچي نداري تنهاي تنهايي
بعد يادت مياد دوستي داري كه روز اولايي كه حكمت اومد اين شعبه و تو هر روز گريه ميكردي هر روز خدا زنگ ميزد و حرف ميزد باهات بدون اينكه منت بكشي براي زنگ زدن بدون اينكه توقعي داشته باشه بدون اينكه مث پينگ پونگ نوبتي باشه زنگيدن
ميخندونت از ته دل فحش ميدادين بهم كه راحت بودين كه خيلي از اون فحشها و تيكه ها تو دهنت مونده و وقتي گاهي از دهنت در ميره  به يكي ديگه ميگي ميبيني عكس العمل طرف مقابلت چقدر بده
به جاي اون كه هرچي اسم فيلم و شخصيت هاي بد كارتون و حيوون بود بهم نسبت ميدادن و غش غش ميخنديديم به كم اوردن اون يكي و ادا اوردن اون تا حدي كه اونقدر خنديده بودي كه نميدونستي چطور نفس بكشي ومنت ميكردي بس كنه و اون ميگفت بايد بگي غلط كردم(يه درجه بدترش!)تا 3 به 2 بشين و تو اخر سر گفتي و اون ريسه رفت
ميبيني تنها نيستي وقتي با اينكه رفته باز نشونه هاي نگرانيشو نشونت ميده
بعد يادت مياد دوستي كه 5 ساعت باهات ميمونه تا هم حالت گرفته نشه از اون حال و هوا در بياي و هم كامپيوترو درست كنه هم واست فيس بوك عضو ميشه و به حرفات گوش ميده
ميبيني تنها نيستي وقتي مشكلي واست پيش مياد و زنگ ميزني به دوستي كه ازت دوره و اون حرف ميزنه و منطقي ايراداتو ميگيره
ميبيني تنها نيستي وقتي دوستت از يه كشور ديگه كمكت ميكنه مقاله واسه پروژه ات ترجمه كني
وقتي دوستت واست پروژه مينويسه
وقتي كاراي دانشگاهتو ميكنه
وقتي برات چيزي ميخره كه لازم داري و مرخصي ساعتي ميگيره بياد بهت بده
وقتي ميبرتت بيرون و ميگردونتت و راحت اعتراف ميكني چه گلي به سرت گرفتي ولي دعوات نميكنه
درسته كه مامانت ديوانه ات ميكنه با شكاك بودنش با بي رحم بودنش واسه تيكه انداختن و خورد كردنت واسه فضولي كردن و گشتن وسايلت واسه بي اعتماد بودن و تبعيض گذاشتنش واسه به انزوا كشوندنت ولي هنوز ميگي من سرپام
ميتونم از پسش بر بيام
بين تونستن و نتونستن سرگردونم
بين اينكه خودم هم ديگه نميتونم چه مرگمه
خودم كه ميدونم دارم هرلحظه بيشتر دكتر لازم ميشم
ولي حالي كه الان دارم بهم نشون ميده دكترا هيچ غلطي نميتوننن بكنن به جز اينكه بدترت كنن
ميخاستم كاراموزيمو تايپ كنم پروژمو ياد بگيرم ولي نشستم اينجا دارم اينا رو مينويسم
اها يادم رفت بگم همكار سابقم از يه شعبه ديگه بهم زنگ زده دستشويي ام كلي معطل ميمونه پشت خط
با صداي هيجان داري ميگه خانوم فلاني حكمتو زدن چند روز اينجا
ميگم اي واي چرا حكم منو؟قرار بود خانوم فلاني بياد كه
تو دلم ميگم تو اون سرپرستي خراب شده كي هستش كه از اسم من خوشش مياد هر حكمي رو به اسم من ميزنه و نميزاره اين چند روز كه اينجا خلوته استراحت كنيم و واسه بيگاري به شعبات ديگه نفرسته
ميشنوم ميگه از من پرسيدن كه فلاني چطوره؟
گفتم اينقدر خوبه خانومه كاري مهربون
ميگم اقاي صالح چرا تعريفمو كردي!
من حوصله اونجا اومدن ندارم
ميگه نبايد تعريفتو ميكردم
ميگم نه من مرخصي ميخاستم اين هفته
ميگه بيا من هواتو دارم
ميگم يعني من از دست شما چيكار كنم
همكار مربوطه به شدت تيكه انداختن و دست انداختن روسا تخصصشه
ميدونم هوامو داره ميدونم 5 روز توي اين شعبه خراب شده با اين همكاراي كوفتي و زير اب زن و تنبل و اون رييس و معاون احمق و عقده اي نبودن خودش كليه
ولي كار شعبه سخته و ماواسش اموزش نديديم و هر لحظه امكان داره كلي كسري بياريم
به خودم ميگم احتمالا وقتي داشتن حكم منو واسه اين شعبه كوفتي با اين اوصاف كه همه ميدونن ميزدن گفتن خوش اخلاقترينشونو بندازيم اونجا كه باهاشون كنار بياد
لامصب خوب برخورد كردن هم اينجوري ادمو به بدبختي ميندازه
احساس ميكنم
رو هوام


هیچ نظری موجود نیست: