۱۹ شهریور ۱۳۸۹

پس كي؟

كي ياد ميگيرم قاطعيت داشته باشم و جدي صحبت كنم؟
كي ياد ميگيرم به خودم و خواسته هام بيشتر از ديگران و خواسته هاشون اهميت بدم؟
كي ياد ميگيرم كه واقعيت ها رو قبول  كنم و تو خيال زندگي نكنم؟
كي ياد ميگيرم كه عاقلانه رفتار كنم؟
كي بزرگ ميشم؟


گاهي مشكل ادما فقط نشنيدن تعريف از كاراي و رفتاراي خوبشونه،كه وقتي كار اشتباهي ميكنن بهشون نگن هميشه به فلان خصيصه ات غبطه ميخوردم
و تو بموني كه اگه زودتر اين تعريف ميشد شايد بيشتر قدر خودتو ميدونستي و اين اشتباهو نميكردي
شايد اونجوري كمتر تو خودت كنكاش ميكردي و فقط عيباتو پيدا ميكردي
شايد اونجوري زندگي شيرينتر بود و بيشتر دنبال اين ميرفتي كه اون نقطه قوتو پررنگ تر كني و كمتر اشتباه كني
اونوقت قبول ميكردي كه ته منجلاب نرسيدي و سرعت غرق شدنتو بيشتر نميكردي و نميگفتي اب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب
گاهي يه  تعريف ساده يا يه توجه كوچيك از خيلي از فاجعه ها جلوگيري ميكنه از خيلي از نابودي زندگي ها
كاش اينقدر نسبت به همدگيه خسيس نبوديم و تحسينايي كه تو دلمون از طرفمون ميكنيم جلوش هم ميكرديم شايد زندگي رنگ قشنگتري ميگرفت

امروز تمام بعد از ظهر منتظر يه تبريك از كسي  بودم كه هرگز گفته نشد...بعضي چيزا اتفاق افتادن و يا نيافتادنشون به يه ميزان حسرت داره....

هیچ نظری موجود نیست: