۲۵ خرداد ۱۳۹۱

همیشه سعی کردم یه قدم به جلو بردارم ولی گاهی در جا زدم
گاهی اشتباه فاحش کردم
گاهی منطقا میدونستم اشتباه میکنم ولی ادامه دادم
حالا دارم هم مسیری انتخاب میکنم که رفیقمه
هزاری هم همه بگن همه چیو بهش نگو راحت میگم
چون اونجوری شادترم و اون مرجان شاد و شیطون رو میخاد
دلم براش پر میزنه وقتی میبینم بخاطر من داره تلاش میکنه وشب و روز داره برنامه مینویسه
دلم پر میزنه وقتی میبینم داره سد ها رو میشکونه
دلم پر میزنه وقتی در قبال تردید های من و مامانم تشویقم میکنه به بیشتر فکر کردن و بهتر تصمیم گرفتن
دلم براش پر میکشه وقتی غصه رو تو چشاش میبینم و اون لبخند میزنه و بهم امیدواری میده
دلم میخاد ازش یه جوری تشکر کنم
وای اینو نگفتم وقتی واسم شعر میگه و سر صب برام میفرسته
وقتی دلم قیلی ویلی میره از ابراز محبتش
حس خوبیه با تمام تردید ها و ترس ها
خدا کنه پشیمون نشم و درست انتخاب کرده باشم
ولی عاشقشم

۱۵ خرداد ۱۳۹۱

همراه

شاید تعداد کسایی که هنوز اینجا رو میخونن خیلی کم باشه ولی همون چند نفر اکثرن از وبلاگ قبلیم تو بلاگفا نوشته هامو دنبال میکنن و منو تقریبن میشناسن
کلن من ادم کلیدی هستم
یعنی یه رابطه رو شروع میکردم و به دلایلی اون رابطه خاتمه پیدا میکرد و مدتها روش کلید میکردم و غصه میخوردم
اگه بی خیال دلایل انتخاب هام که چرا بی سرانجام بودن،بشیم،این کلید کردن رفتاری بود که  نتونستم کمش کنم
اعتراف میکنم که هنوزم همین طورم و وابسته میشم و ترک وابستگی برام خیلی سخته
خب همه این ها رو گفتم تا اعتراف اصلی رو بکنم
چند وقتیه که یه رابطه جدی رو شروع کردم
اونقد جدی که فکر ازدواجیم
اونقد جدی که کامل فکرمو مشغول کرده
گاهی فکر میکنم زیادی احساسی شدنم  باعث شده مصرر باشم که حتمن مال هم بشیم از لحاظ قانونی
ولی منطقم هم این شخص رو قبول داره
حقیقتش فکرشو نمیکردم زمانی با کسی تا این میزان صمیمی بشم و راحت حرف بزنم
همه چیو بگم بدون واهمه و جنبه داشته باشه
و اونم همه چیو بگه و جنبه داشته باشم
تو خلوت خودم هیچوقت نمیتوستم کسیو به عنوان شوهر تصور کنم
تصورم از شوهر یه مرد غیر منطقی عصبی و رو اعصاب راه رو بود که عمر ادمو هدر میداد و نمیزاشت ادم خودش باشه و بخاطرش باید از خودم میگذشتم و اونی میشدم که اون میخاست تا زندگیم ادامه پیدا کنه
ایده ال فکر نمیکنم چون این شخصو امتحان کردم و دیدم حرفاش فقط حرف نیس و تو عمل هم همونقدر روشن فکره که تو حرف
لحظه های خوبی کنارش دارم ولی داریم سعی میکنیم عاقل هم باشیم
گرچه خیلی از رفتارها تو گذر زمان و تو موقعیت های دشوار خودشو نشون میده ولی تا الان ازش راضیم و ازم راضیه
داریم سعی میکنیم باهم رشد کنیم و مشکلات رو حل کنیم
انتظار یه زندگی رویایی رو ندارم ولی فک میکنم همراه خوبی انتخاب کردم.
تا ببینیم چی پیش میاد

۱ فروردین ۱۳۹۱

دلم میخاد بهش بفهمونم که زندگیمو بهم ریخته
که روز و شبمو قاطی کرده
که فرت و فرت بخاطرش گریه میکنم
حالا هزاری همه بگن ارزششو نداشت
نامرد بود
ولی نمیتونم باور کنم بهم دروغ گفته بود
نمیتونم باور کنم همه اون حس های خوبی که بهم میداد ،اون شادی که بهم میداد ،اون اعتماد به نفسی که بهم داده بود ،همش به خاطر یه مشت دروغ بود و تو دلش اون چیزی نبود که به زبون می اورد
کاری کرده که دیگه فرق دروغ و راستشو نمیدونم
دلم میخاد بهش بزنگم بهش بگم حالمو
ولی دلم نمیاد
میگم بزار فک کنه من خوبم و بزار فک کنه کنار اومدم با این موضوع
بزار روز عقدش بهترین روز زندگیش باشه
من که خوب بلدم ماسک بزنم و بخندم
سرعقدش ماهم دعوتیم
فقط خداکنه بخاطر کمبود دختر تو خاندان، منم صدا نکنن بالا سرش قند بسابم
غلط کردم فکر کردم اسونه و دلبستگی چیزی نیس
سختتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم
دلم میخاس اینجا رو مث سابق میخوند
دلم میخاس که بگه اونم دلتنگه
ولی وقتی داداشمو میبینم و میبینم اونم خیلی راحت دوس دخترشو ول کرد و ازدواج کرد و الان قربون صدقه دختره میره باهاش میخابه بدون عذاب وجدان
اون وقت وقتی حرفای خاهر دوس پسرمو یادم میارم که از ذوقمرگی دوس پسرم میگفت از اینکه از 18 سالگی همو میخاستن و الان اینقد خوشحاله که حال خودشو نمیفهمه
احساس میکنم بازی خوردم
احساس میکنم منو گیر اورده بود
دلم میخاد فقط بگه نه اینجور نبوده
نه اعتراف میکنم دلم میخاد بگه اونو دوس نداره و فقط منو واقعن دوس داره
از اینکه کنار گذاشته بشم متنفرم
کلافه ام

بچه های پلاس راس میگن خاطرات خوب بدتر از همه چیز ادمو به گا میبرن

۱۴ اسفند ۱۳۹۰

نمیدونم چرا وقتی از اتفاقی که در اینده میخاد بیافته حرف میزنم دیگه اتفاق نمیافته یعنی قانون جذب کشکه دیگه؟!!!
اون وقت من مرض دارم از این موضوع تجربه نمیگیرم و باز نمیتونم جلو زبونمو بگیرم و موضوع رو به دوستام میگم؟!

۱۲ اسفند ۱۳۹۰

خنجر

قبلن نوشته بودم ازش
از اینکه کوچکتر بود و وسوسه اینکه عاشقمه سمتش کشوند منو
روزای خوب و بد داشتیم خوشحال بودم و اعتماد به نفسم فضا بود
مریض شدم و سربازی افتاد راه دور
به شوخی گفتم مامانت زن میگیره واست برگردی
به جدی گفت اگه اینجور باشه یادت باشه نباید گریه کنیا
گفتم پس خبریه
خبری بود و جدا شدیم
فک نمیکردم اونقد سخت باشه
روز نامزدیش شیک کرده بودم اونقد که مامانش دفه بعدی که منو دید اینقد قربون صدقه خودم و تیپم رفت اینقد ازم تعریف کرد که شرمنده شدم
روز نامزدیش بیشتر کاراشو من کردم
سفره بزار و جمع کن ظرفارو بشور اونقد که تا یه هفته ماهیچه هام گرفته بود و نمیتونستم راه برم
روز نامزدیش قبل اینکه برن خونه دختره تو اشپزخونه نشسته بود و کراواتش کج شده بود
براش درستش کردم
اینگار دارم واسه شوهرم زن دوم میگیرم
بهش گفته بودم میمیرم از حسودی اگه اون دختره رو پیشش ببینم
ولی توقع نداشتم اونقد ذوق زده ببینمش
با دختره که از در اومد قلبم تیر میکشید
ولی تیر اخر وقتی بود که داشت باهاش میرقصید
چشاش برق عشق داشت
بهم گفته بود قبل من از اون خاستگاری کرده بود ولی جواب رد گرفته بود و بعد 5 سال حالا دختره بهش پیشنهاد داد دوباره جلو بیاد و اون منو ول کرد و رفت سمت اون
چه شبی بود هنوز از یاداوریش پشتم میلرزه
فقط خدا خدا میکردم که اون شب تموم شه
بغضمو به سختی میخوردم اونقد قورت داده بودمش که گلوم درد میکرد
رقصیدم و شادی کردم موقع خدافظی تو چشمای خندونش خندیدم وارزوی خوشبختی کردم واسش
و تا چهار صب تو اتاقم زار زدم
حالا که چند هفته ای از این ماجرا گدشته و نگران برخورد دیگمون تو عیدم هر روز و هر شب از خودم میپرسم چرا؟؟؟
دوستام معتقدن چون من همیشه بی اعتنا بودم با کسی شرط بسته بود که منو بدست بیاره
یکی دیگه میگه افتخار هر پسر تعداد دخترای سختیه که بدست اورده
اون یکی میگه همشو دروغ گفته
من با یاداوری برق چشاش هر روز بیشتر خورد میشم و یادم میاد که میگفت هر دختری قابل دسترسیه
حالا این منم که دیگه هیچ حرفی رو باور نمیکنم
حتی اگه طرف راست بگه
یه چیزی درونم از بین رفته که وقتی با دوس پسر قبلیم بودم و دو سال وخرده ای با اینکه تموم شده بود همه چی عاشقش بودم
دلم میخاد فقط ازش بپرسم چرا؟؟؟
روت میشه تو چشام نگاه کنی؟
روت میشه نگامو تحمل کنی؟
از خودم و سادگیم و حماقتم و زودباوریم متنفرم

۷ دی ۱۳۹۰

خاطره

یهو یادش افتادم
یاد اولی دیدارمون
تلویزیون داشت بازیگره رو نشون میداد که قهوه میخورد و من فکر میکردم چرا من تو کافی شاپ قهوه نخوردم بعد یادم اومد خوردم
یادم اومد باورم نمیشد از تهران بیاد اینجا
یادم اومد که رفتیم تو یه کافی شاپ بشینیم تا تصمیم بگیریم کدوم طرفی بریم
زود بود و پسره کافی شاپیه نمیزاشت بریم بالا
رفتیم بالا بالاخره
خندم میگرف از کاراش
از زل زدن تو چشام
حس جدیدی بود
قهوه رو که اوردن واسم شیرینش کرد همش زد و نگام کرد تا بخورم
هل شده بودم و از گلوم پایین نمیرفت
دستمو گرفت تو دستاش
توچشام نگاه میکرد که لباشو روشون حس کردم و قهقهه شادی سر دادم
انگار دنیا مال من بود
من بهترین حسای دنیا رو، اون روز تو اون کافی شاپ بی کلاس پایین شهر ،تو اون قهوه خونه شلوغ کنار دریا ،تو ماشینی که راننده اش اینقد شعور داشت از بیراهه بره تا هم خلوت باشه و هم طولانی تر بشه، تو اغوش اون با بوسه هاش که بی ترس و دلهره رو صورتمو و دستام و پیشونیم مینشست حس کردم
مزه اش هنوز زیر زبونمه

۱۴ آذر ۱۳۹۰

مذهب

من خونواده مذهبی دارم.یعنی پدر و مادرم مذهبی هستن و روز به روز هم خشکه مذهب تر میشن
تو ما چهارتا هرکدوم یه مدلی هستیم
خواهرم هم مذهبی هست ولی ملایم تر
دامادم هم نماز و روزش برقراره
داداشم یه مدت افراطی بود مشهد که بودیم و هر جمعه میرفت غسالخونه بهشت رضا تا با دیدن مرده ها قیامت از یادش نره
یه مدت نماز جماعتش ترک نمیشد تا اینکه رفت سربازی به کل لامذهب شد و بعد ازدواج کرد
زنش به شدت مذهبی و معتقد به نظام!!!باباش مداحه و داداشم یه مدت مذهبی میشه و یه مدت بی خیال و نماز و روزش هم یه روز میگیره یه روز بیخیالش ولی معتقد به سیستم نیس
داداش کوچیکه یه مدت بی ایمون بود و الان مدتیه نماز روزه اش رو میگیره و نامزدش هم مذهبیه
میمونه من که نماز و روزه انجام نمیدم و ابایی ندارم که بیخیال باشم
چند روز فکرم مشغول بود که شاید یکم ایمان بد نباشه
اون وقت دارم فرندز میبینم بابام تازه از روضه میاد م اخم و تخم و پرخاش که ملت دارن تو سرشوون میزنن اون وقت تو فیلم نگاه میکنی؟؟؟
هیچی نگفتم هندزفری گذاشتم
حالا دارم فک میکنم با این رفتارها اینکه از سر لجبازی کاری نکنی خیلی سخته
تو فرندز دختره دانشجو شاگرد راس میره که به مسافرت دو هفته که همه کار توش میتونه انجام بده و واسه دانشجواس
یعتنی هر چی خرابکاری دارید بکنید توی سن کم کنید تا بعدها بیخیال این قضیه شید
و الان من 26 سالمه و باید هنوز جواب پس بدم
باید خودمو حفظ کنم که روز ازدواج شوهرم نگه دست خورده ام
باید خودمو حفظ کنم که دیگران نگن بده
باید خودمو خوب نشون بدم که بتونم شوهر کنم
باید خودم نباشم چون زشته یه دختر خاسته و خیال خارج عرف داشته باشه
باید همه کارمو دزدکی بکنم
باید بابت هر کاری که میکنم عذاب وجدان داشته باشم و خودمو سرزنش کنم که ادم بدیم
باید نگران دید بقیه باشم که چی فکر میکنن
لعنت به این زندگی
ریدم بهش بخدا که این فقط اسارته