۱۶ فروردین ۱۳۹۰

پليس بد

وقتي پليسا دزداي سر گردنه ميشن اون وقته كه ديگه از زندگي تو اين خراب شده نا اميد ميشي

۱۳ فروردین ۱۳۹۰

سينزده به در

چندين ساله كه ما دوازدهم بيرون ميريم به جاي سيزدهم
پريشب عموهام اومده بودن خونه ما
مامان بابا كه باز رفتن سفر زيارتي!!!!
دم در موقع رفتن خودمون خودمونو دعوت كرديم خونه اون يكي عموم كه اصلان توي اين جمع حاضر نبود
خواهرم ميخاستن برگردن تهران كه سفرشون رو كنسل كردن و5 خانواده اي خراب شديم خونه عموم
فوق العاده خوش گذشت
بعد از ظهر رفتيم ييلاق و جو گرفت هممون رو و با اين بدنهاي نا اماده نزديك 3 ساعت وسطي بازي كرديم
و نتيجه اش اين شد كه نفس هم ميخام بكشم همه جام درد ميگيره
بعدشم كه بزن برقص و باز دوباره خراب شديم خونه عمو جان و 70 گيگ فيلم از پسرعمو گرفتن و ساعت 1 شب اومدن خونه
البته بسيار تعارف كردن كه شب بمونيم و سيزده رو باهم در كنيم كه داداش جان قبول نكرد
و امروز ريحان و من و داداش جان كوفتي مان باهم رفتيم چرخ زديم و
براي اولين بار سبزه گره زدم هرچند به اب نسپرديمش
باشد كه امسال بالاخره شوهرو بكنيم!!!!!!!

۱ فروردین ۱۳۹۰

تلخم
انتظار بي سرانجامي كشيدم
سال نو برام غمگين بود
مامان پاپيچ ميشه تو دلت اروم نيس چي شده؟و من فقط سكوت ميكنم
دلم پياده روي تنها ميخاد توي يه جا خلوت،حيف كه جايي خلوتي پيدا نميشه
چقد بده كه چشم به راه بموني
چقد سخته

۲۰ اسفند ۱۳۸۹

ترس

از بچگي يادم نمياد حتي ك بار هم ترسيده باشم و به اتاق مامان بابام پنا برده باشم
بچه تر كه بودم موقع خواب حتما بايد يكي دستمو ميگرفت تا بخوابم،چون هميشه فكر ميكردم اگه شب دزد بياد و بخواد منو بدزده وقتي دستم توي دست كسي باشه اون ميفهمه و نميزاره منو ببرن
حتي يادم مياد دبستان كه بودم و تازه اومده بوديم لاهيجان و محسن و مريم بهترين اتاق خونه رو صاحب شده بودن و منو تو اتاق راه نميدادن
منم كه ميترسيدم تشكمو پشت در پهن كرده بودم و يه شب اونجا خوابيدم
الان كه فكر ميكنم ميبينم چقد سنگدل بودنااا
از شب بعدش تمام جراتمو جمع كردم و رفتم تو بدترين اتاق خونه كه گرچه بزرگترين اتاق خونه بود ولي نور گيري خوبي داشت و يه طرف ديوارش پر از كمد ديواري هاي بزرگه
گرچه يه دوره نقل مكان كردم به اتاق خوبه ولي الانم توي همين اتاق بزرگه هستم گرچه روبه روي پنجره اش يه اپارتمان 4 طبقه ساختن ولي ميشه شيطان كوهو ازش ديد!!!!
از موضوع پرت نشم
هيچ وقت اونقدر نترسيدم كه برم اتاق مامان بابام
حتي اون باري كه تو خوابگاه درباره جن حرف زديم و دوشب پشت سر هم توي يه ساعت مشخص يهو در يكي از كمد ديواري ها باز شد و من سكته زدم
ديشب اوايل صبح،وقتي طبق ساعت بدنم حدود 5 بيدار شده بودم و فهميدم جمعه است و داشتم واسه خودم غلت ميزدم و فكر و خيال ميكردم و خواب بيدار بودم كه يهو
.
.
.
يه صداي مهيب و پشت سرهم اومد
فكرايي كه در كسري از ثانيه از مغزم گذشت با توجه كه داشتم خواب ميديدم توي كوهستان هستم اين بود كه امريكا حمله كرده جنگ شده حمله هواييه نيروگاهي منفجر شده و الانه كه بميرم
نفهميدم كه چطور بلند شدم و سرپا وايسادم
فقط يه لحظه يادم اومد كه بابا رفته مشهد و فقط من و مامان خونه ايم
گفتم اي واي مامانم حتما سكته كرده
پريدم تو اتاق خوابشون
نفسم بند اومده بود و يهو بغضم تركيد و گريه ميكردم و نميتونستم نفس بكشم
مامان ميگفت نترسيده
چون برق رو ديده و اون صداي رعدش بود
نشستم رو تخت گردنم اينقدر بد بلند شده بودم گرفته بودم
مامان هل شده بود نميدونست چه جوري نفسم جا بياره
به زور برام اب اورد و من نميتونستم حتي نفس بكشم
مامان بغلم كرد كنار خودش خابوند و من توي خواب هي اينگار از بلندي پرت شدم و ميترسيدم


پي اس:ديروز بانك وحشتناك شلوغ بود حدود 1000 نفر اومده بودن و من از همه بيشتر سند زده بودم
اخر وقت رييس اشغالم سر يه موضوعي به همكارم كه اون 20 30 تا كمتر از من سند زده بود گير داده بود و اشكشو در اورد ميخاست بره عروسي 5 شنبه بود طبق قانون بايد ساعت 12.30 در رو ميبست و ما تا 14.30 داشتيم پرداخت ميكرديم.ساعت 15.30 بود اون 6 بايد ميرفت عروسي تراز ازمايشي داشتيم كه خود عوضي رييس بايد انجام ميداد و ما به عنوان سياهي لشگر بايد ميمونديم ولي اون عوضي نميزاشت اين بره
عصباني شدم به رييس گفتم كاري با اين نداريم شوهرش و خونوادش منتظرشن بزار بره هر چي دهنش در اومد بهم گفت نگاش كردم و گفتم بعد اين همه كار اين رفتارتون درسته؟؟؟
حالم از اين شعبه بهم ميخوره از اون كارمنداي اشغال و عوضيش از اين رييس و معاون از مشتري هاي اشغالش
رفتم توي بالكن و گريه كردم و بيشتر دلم واسه خودم ميسوخت كه سيو ندارم كه حتي زنگ بزنم بهش تا دلداريم بده تا بهش تكيه كنم
خسته شدم بس كه به خودم تكيه كردم و مسئوليت همه چيو خودم به گردن گرفتم
خسته شدم
از اينكه هيشكيو ندارم
خيلي عذاب اوره اين وضع

۲ اسفند ۱۳۸۹

اميد

اميد يعني اينكه بعد اين همه مدت، وقتي ميلتو باز ميكني و ميل جديد مي بيني ،يه لحظه فكر كني كه شايد اونه...

۲۸ بهمن ۱۳۸۹

هي باشمام،زبون منو ميفهمي؟؟؟؟

سرما شديد خوردم و دوروزه كه افتادم كامل
حوصله كتاب خوندن و فيلم ديدن ندارم
چشامو ميبندم و تو خودم غرق ميشم و درمورد خودم فكر ميكنم.گاهي ميبينم توصيف حالاتم چقدر شبيه كتابهايي كه تازه خوندم.مث 1984 و چندتا داستان كوتاه(اين همه كتاب خوندم چرا اسماشون يادم نمياد؟چرا حافظه ام اينقدر كند و سطحي شده؟)
بعد فكر كردم دارم از حرف ميتركم
هر ماه حدود 4 5 تا كتاب ميخرم و ميخونم و نشخوارش ميكنم ولي كسي نيس كه در موردش باهاش حرف بزنم
كسي نيس كه در مورد سياست و اتافاقاتي كه افتاده و اتفاقاتي كه ميخاد بيافته و دل نگراني ها حرف بزنم
احساس ميكنم با حرف زدن از سنگيني حجم اين همه سختي و دشواري كم ميشه
ليست گوشيمو چك ميكنم.دوستان قديميم كه ديگه خيلي وقته سراغي نميگيرن
احساس تنهايي مفرط ميكنم
دوس دارم با چن نفرشون حرف بزنم ولي هركدومشون به دليلي رد ميشه يكي جوابمو نميده يكي حوصلشو ندارم يكي حرفمو نميفهمه يكي خسته است
دلمو به دريا ميزنم و ميگم شايد فلاني حوصله گپ زدن داشته باشه و اونم سرش شلوغه
چشامو ميبندم و غرق ميشم و سعي ميكنم خودمو تحليل و تفسير كنم
حرفام و فكرام و كارايي كه اين چند وقته انجام ميدم
چيزهاي مضحكي از اب در مياد
همش در گذشته و حول و حوش يه شخص خاص و فكر كردن بهش شروع ميشه و نهي از اين كار تا خواسته تن و تعلقاتش
روياهام ته كشيده نميدونم جي ميخام ديگه چيزايي كه قبلن ميخاستم ديگه بهشون اعتقادي ندارم
واسه اينده نقشه اي ندارم
فقط شدم يه ماشين كه بايد 5.30 بيدار شه با مشتري سر و كله بزنه بياد خونه تو نت غرق شه اخبار بخونه مطلب بنويسه وبلاگ چك كنه و براي خالي نبودن عريضه پيش مامان باباش بشينه و بعد بخوابه.اين دوروز كه اين روال به هم خورده نميدومن اين ساعات طولاني رو چيكار كنم
ميبنم خيلي بادي به هرجهت شدم
فقط تصميمات كوتاه مدت ميگيرم و لحظه اي
در لحظه تصميم ميگيرم چي خوبه و چي بد بدون فكر به عاقبتش
چي بخرم و چي نخرم
حساب كتاب ماليم به هم ريخته است حوصله ندارم بشينم فكر كنم چقدر واسه چي بايد كنار بزارم
همش ميگم بعدا بعدا بعدا و اين بعدان ها كي ميرسه نميدونم
كامپيوترم به ريخته است
اتاقم به هم ريخته است
افكارم به هم ريخته است
احساس ميكنم آنرمالم
هيچ كدوم از دوستام و اشناهام اينجور نيستن
توي بانك كه كلا كتاب خوندن و اطلاعاتمو در مورد جهان و سياست مسخره ميكنن
براي اون ها مهمه كه چي مده و چي بهشون مياد و فلان وسايل ارايش خوبه
نميگم براي من مهم نيس
شايد هم اقرار كنم براي من مهمه منتها از بچگي جربزه اينو نداشتم كه بين بقيه دخترا باشم و خواسته هام مث اونا باشن واسه همين منو تو جعشون راه نميدادن ومن برخلافشون شدم
افكارم يه زمان بيشتر پسرونه بود الان دارم به تعادل ميرسم ولي بازهم گاهي فراموش ميكنم ظاهر هم مهمه
يادم ميره رژ لبمو تجديد كنم خودمو تو اينه چك كنم
تو ذهنم جمله هاي ديگه بافته بودم كه اينجا هوا رفت و يه چيز ديگه نوشتم
مخلص كلوم اينكه دارم از تنهايي تو خودم ميپوسم و دريغ از يه هم نفس كه بشه باهاش حرف زد
و فكر كرد چه خوب كه يكي ديگه هم دغدغه هاي منو داره و من تنهاي نيستم كه اينجوريم
تنهام و اين احساس منو ميترسونه و رنج ميده

۱۵ بهمن ۱۳۸۹

قول و قرار

ميخام از اين به بعد بيشتر مواظب خودم باشم
خيلي به خودم بدي كردم
بايد بيشتر هواي ِاحساس و تن و جسممو داشته باشم و نزارم زياد بهم بد بگذره و دختر كوچولوم سختي ببينه
بايد به خودم احترام بزارم و خودمو دوست داشته باشم
به قول يكي از دوستام وقتي خودمو دوست نداشته باشم چطور ميتونم يكي ديگه رو دوست داشته باشم؟