مرد بلند شد
لباس پوشيد
پولي روي ميز گذاشت
بي نيم نگاهي
در را پشت سرش بست
بي هيچ توجه و علاقه اي
و پشت سرش
فاحشه اي دوباره شكسته شد كه در تمام مدت ،چشمانش را بسته بود
به خيال اينكه شايد اين مرد همان عشقي است كه منتظرش است
مرد ولي سراغ عشقش رفته بود.