۱۹ مرداد ۱۳۹۱

این روزا درگیرم
از یه طرف استرس شروع دارم و از یه طرف باید پاسخگو ابهام ها و ترسها و خیالبافی های منفی مامانم باشم و هر چند روز یکبار دوباره توضیح بدم
از یه طرفم هم حواسم باشه که به محمد فشار نیاد
خب بالاخره اسمشو گفتم خیلی فک کردم چی بناممش تو وبلاگم ولی هیچی مث اسمش نیس
خیلی از نگرانیام بابت خود محمد نیس نگرانی هایی که نسبت به انجام این عمل دارم
تو این اوضاع بلبشو و خرتوخر مملکت ریسکش خیلی خیلی بالاست
مامانم هر دفه که بحثش میشه حرفایی میزنه که مغزم سوت میکشه حق داره نگرانه خیلی زیاد و خیلی جاها حقم داره هنوز ندیدتش و نگران من بخاطر احساساتم تصمیم گرفتم و از طرفی راه حلی نداره
هر روز لیست خاستگار واسم جور میکنه
پسر فلانی استرالیاست گفته میخایم بیایم
پسر فلان خانم تو شرکت کار مکینه میشناسسیمشون چی بگم بهشون؟
فلانی و فلانی!!!!!
مامان به بابا گفته ولی فلن من رودر رو با بابام حرف نزدم
جالب بود واسم که مامان وقتی موضوع خاستگاری بقیه رو گفته بابام گفته به مرجان نگو بزار اول این پسره بیاد ببینیمش سرش به تنش می ارزه بعدن!!
در جریان هستین که مامانم اصلن نیومد به من نگف
بازم زیاده گویی کردم
خاستم دغدغه هامو بنویسم
باهم مچ هستیم ولی نگران بعضی از چیزا هستم
محمد یه خوبی خیلی بزرگ داره میشه رک باهاش حرف زد و راحت بود و جنبه شنیدن داره و سواستفاده نمیکنه و مشتاقه که تو روند بهتر شدن بیافته
خیلیا هستن که میگن من همینم و عوض نمیشم ولی این خوبی رو محمد داره که اگه ایراد منطقی بگیرم درستش کنه و یا کمک بگیره
نگرانم و اون بی دغدغه ای دوس دختر دوس پسری رو ندارم
مدام فکر میکنم و سبک و سنگین میکنم
شروع زندگی تازه دلهره اوره

هیچ نظری موجود نیست: