۱۶ فروردین ۱۳۹۲

سال نو

اولین عید مشترک
اولین روزای دو نفره
اولین سفر دونفره
ادم تازه حس این دختر پسرای خارجی رو میفهمه که دوس پسر یا دوس دخترشونو میبرن خونه واسه کریسمس یا خیلی راحت و بی دلهره با هم زندگی میکنن
اینجا مدام استرس که فلانی نبینتت همسایه نبینه مامانت نفهمه کجایی داشتیم و حالا باورم نمیشه میشه راحت دست همو بگیریم پیش هم بخابیم باهم باشیم
یک ماه از عقدمون گذشت و من بیشتر از قبل وابسته و عاشق شدم
ولی هنوز ته دلم همه چیو بازی میدونم گاهی خیره میشم به حلقه تو دستم و فک میکنم من الان متاهلم
بعد چرا هیچ حسی عوض نشده؟چرا هنوز همون دختربچه شیطونم؟
نمیدونم والاع
انتظار داشتم یه حس بزرگتر شدن و حس های دیگه داشته باشم
شایدبا تغییرات دیگر یه حس دیگه پیدا کنم!!!!!دی:
 

۲۶ اسفند ۱۳۹۱

عقد کرده

فک میکردم بعد عقد یه حس جدید داشته باشیم ولی هیچ تغییری نبود هنوز همون دید دوس پسری رو به محمد دارم
فقط خیالمون راحته که دیگه مال همیم و محمد راحت میتونه بیاد خونمون
قبل عقد هم همین تعهد رو بهم داشتیم
تو فرندز بعد عروسی مانیکا ناراحت میشه که خالا دیگه به چی فکر و کنم و برنامه بریزم
محمد قول داده بعدشم نزاره حوصلم سر بره و پلان نداشته باشم
حالا دیگه من شوهر دارم گرچه درونم هنوز یه دختر بچه شیطونه  که باورش نمیشه داره وارد یه زندگی واقعی میشه

۹ اسفند ۱۳۹۱

اخرین دیت مجردی

کارای عقد رو میکنیم من و محمد دست تنها دنبال همه چی میریم .فردا رو مرخصی گرفتم و امروز اخرین قرار مجردیمه
قرار میزاریم میریم رستوران،یه جای دنج میشینیم حرف میزنیم و میخندیم
یه هول  و هیجان دلنشینی داره اخرین روزای مجردی
زل میزنم به شعر محمد که کنار عکسم نوشته وتو قاب بهم لبخند میزنه
هدیه اخرین قرار مجردی

۱۳ بهمن ۱۳۹۱

عروس

زنگ میزنه
صداش بغض داره و میلرزه .
از پشت تلفن سعی میکنه ازم محافظت کنه و اطمینان بده که غصه نخورم
صداش میشکنه
"هر چی خودت بخای من همونو انجام میدم تصمیم با توعه توافقات دیشب مهم نیس هر چی تو بخای من پشتتم"
بی صدا گریه میکنم سعی میکنم صدامو اروم کنم و با اوهوم جواب بدم تا نفهمه دارم گریه میکنم
میگه عروس که نباید غصه بخوره و گریه کنه باید بخنده و برقصه
توی دلم میخندم چون عروس اونم
عروس چنین مردی که نباید گریه کنه 




پ.ن:هفته دیگه نامزدیمه

۱۴ دی ۱۳۹۱

چند وقته دپرسم حال ندارم کاری کنم جایی برم البته ای جایی نرفتن شامل دنبال انگشتر رفتن نمیشه ها
چشام تو ویترین طلافروشیهاس ولی ذوق ندارم
امروز با خودم فک میکنم خب چه مرگمه؟
پسره رو دوس دارم منو دوس داره وضعیت مالی بد نیس حرفمو میفهمه
محمد میگه زیاد خونه نشستی خودم فک یکردم کمبود اهنه ولی در کل نت هم چیزی برام نداره فرندز میبینم کتاب میخونم غذا میخورم با محمد بیرون میرم میخندم راه میرم و لوسبازی در میارم ولی شاد نیستم
در کل به این  نتیجه رسیدم که خنگم که قدر نمیدونم

۸ دی ۱۳۹۱

عروس رفته گل بچینه

این چند وقته وقتایی که بیکارم یا تو مسیر طولانی برگشت به خونه سرمو تکیه میدم به شیشه ماشین و یه اهنگ شاد رو تو گوشیم پلی میکنم و سعی میکنم اتفاقات نامزدی و عقدمو تصور کنم
نحوه ورودمون برخورد جمع نگاه مغرور من وگرفتن دست محمد به رقصیدن دونفرمون
به خندیدنا و تکیه انداختنای محمد حتا به اتفاقای ناجوری که ممکنه بیافته
تو ذهنم بارها وبارها خیال پردازی میکنم و جزییات رو هم اضافه میکنم
توی خونه اما ،صحنه های بعد ازدواجمون رو تصور میکنم
یه مهمونی ساده یا یه روز ساده معمولی رفتن به خونه مامان بابام و بیرون رفتن و خرید کردنمون
حتا گاهی به دعواهامون فکر میکنم به نازکردن و نازکشیدنا
فک میکنم جلوی جمع چجور رفتار کنم؟عشقولانه؟؟؟
از محمد بعییده جلوی جمع عشقولانه برخورد کنه ولی دوس دارم همه بدونن که چقد همو میخایم و خوشبختیم
گاهی ترس تو دلم راه پیدا میکنه اگه اونجور که فک میکنی نشه و محبتتون کمرنگ شه اگه اختلاف پیدا کنیم  ولی این پسرو دوس دارم
هردومون از تلاش مضایقه نمیکنیم هردومون مشتاق بهتر شدنیم
و اخر از همه این که
بلخره پدر گرامی از گل چیدن برگشتن و جواب بله رو دادن منتها با شرط وشروط
این خودش یه قدم به جلوعه برای یه تصمیم بزرگ برای یه شروع زندگی 

۱ دی ۱۳۹۱

تصمیم

تو این مدت همه ازم میخان خوب فکر کنم
پدر و مادرم که میگن از ته دل راضی نیستن و فک میکنن زندگی این ادم خیلی پیچیده است و ترجیح میدن زندگی ارومتری رو شروع کنم
برادر بزرگم که فک میکنه اختلاف طبقاتی داریم و اونا بالاتر ازما هستن
خواهرم که فکر میکنه کلن ازدواج چیز بیخودیه و دوس نداره من تجربش کنم
برادرم که فک میکنه مشکلات زیادی پیش رو هست
دوستم که اصرار داره مث اون بخاطر عشق و عاشقی پا پیش نزارم و چشم رو خیلی چیزا نبندم و حتما پیش مشاور برم
دوست دیگه ام فوق روانشناسی داره میگه مشاور کمکی بهت نمیکنه خودت تصمیم بگیر
اون یکی دوستم تاییدم میکنه
و خیلی های دیگه
و اخر از همه خود محمد که اصرار داره خوب و منطقی فک کنم و درست تصمیم بگیرم وبعدن نگم که گولم زده!!!!!
سعی کردم لیست خوبی و بدی های  محمد بنویسم
ولی خیلی چیزا نسبیه
میتونم بگم راستگوعه ولی در موقعیتی دروغ گفته باشه
یا هر چیز دیگه
ذهنم پر از داستان ها و سرگذشتایی که خوندم و شنیدم
از دختری که تو 15سالگی بخاطر خوشحالی واسه چندتا رژ رنگارنگ بعله رو گفته و بدبخت شده بود و تا دختری که بخاطر حرف پدرومادرش از تصمیمش برگشت
خیلی وقتا توی ذهنم موقعیتی که دارم رو میسنجم و سعی میکنم خوبی و بدی رو اونجور که هست ببینم
توی یه کتاب روانشناسی خونده بودم که خیلی از علایم از اول نشون میدن طرف شخص مناسبی نیس ولی ما عمدا اونارو نادیده میگیریم و بعد توی زندگی قشنگ تو چشمون میره
هی موقعیت شناسی میکنم این رفتارش یعنی مشکل داره؟ته دلم میگم نه
نه بخاطر حسی که بهش دارم بخاطر این که قبول دارم هر ادمی ادمه و نقص داره و نمیشه بهش گیر داد
تنها چیزی که اوایل منو میترسوند یه بحث ابتدای رابطمون بود
چند نفر اذیتش کرده بودن و از اشنایی ما بیش از چند روز نمیگذشت و فک میکرد منم همدست اونام و به هم ریخته بود
به غیر از اون ازش رفتار عصبی ندیدم
اما ایا این به این معنیه که اون عصبیه و من اون روی اونو ندیدم و به وقتش یه اژدها ظاهر میشه؟
از خودم میپرسم خودم چطورم؟ایا خود من هم موقع عصبانیت یه اژدها بد اخلاق نمیشم؟چرا نباید این حقو به اونم بدم که عصبانی بشه؟
ایا مهم نیس کنار هم یاد بگیریم خشممون درست کنترل کنیم تا اینکه بخایم کلن کتمانش کنیم؟
تو رفتارا میگردم که چی بیشتر از همه ازارم میده؟
میخام در نظر بگیرم زمانی که احساساتمون کمرنگ میشه چه چیزهایی میتونه رو اعصابم بره
حقیقتش تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که تو تاکسی گاهی سر صحبت با راننده باز میکنه یا اینکه تو اژانس میره جلو میشینه!!!!!
چیزای مسخره و خنده دارین؟نه؟
دل گندگیشم ممکنه بعدها رو مخم بره
و اینکه وقتی روی یه پروژه کار میکنه همه هوش و حواس و خابش معطوف به اون میشه
همه از من میخان درست فکر کنم
ولی اخه من که تجربه ازدواج نداشتم و فقط میتونم تصور کنم تو شرایط چه عکس العملی داشته باشم
ولی از کجا معلوم وقتی واقعن تو اون شرایط قرار گرفتم همونجوری باشه که من فکر میکردم و سنجیدم
از کجا میتونم مشخص کنم که انتخابم درسته؟
اینکه دوست همیم و حرف همو میفهمین تا کجا کمک میکنه ادامه بدیم؟
شرایط بد اقتصادی پیش رو چقد تو رابطمون تاثیر داره؟رو خستگیا و اعصاب خوردیا و تنشها؟
من 27 سالمه برای خودم خیلی بیشتر از خیلی از دوستام شخصیت و تفکر مستقل دارم حداقلش اینه که فکر دارم!!!!
از من اینقدر توقع نداشته باشید بهترین تصمیمو بگیرم .من که راه های دیگه رو انتخاب نکردم تا بدونم اون یکی راه بهتر بوده یانه
من که با فلانی زندگی نکردم که بدونم با اون زندگیمون بهتر بود یا نه
من که از اینده خبر ندارم و بدونم چه اتفاقی می افته
نمونش یه خانوم خیلی خوشگل از اقواممونه که کلی خاستگار داشت و بهترینشو انتخاب کرد یه خلبان، که از دست شاه نشان لیاقت گرفته بود خوش تیپ و پولدار
ولی خانومه نمیدونست 4 سال بعد ازدواجش شوهرش مریض میشه و 25 سال مجبور میشه زیرش لگن بزاره و تو بدبختی زندگی کنه
اون لحظه اون فکر میکرد که بهترین تصمیمو گرفته بقیه خاستگاراش الان زندگی مرفه و خوشبختی دارن
من نمیخام به این امید بمونم شاید بعدی بهتر باشه
من یه زندگی معمولی میخام با ارامش توقعم اونقد بالا نیس  و نمیدونم بعدها پشیمون میشم ومیام اینجا مینویسم که بچگی کردم که فکر کردم فلان موضوع مهم نیس نمیدونم
محمد،تو واسه چی منو انتخاب کردی؟میدونی تو هم همینقدر مسئولی که چرا انتخاب کردی؟ایا من انتخاب بهینه ام واسه تو؟واسه فرار از تنهایی منو انتخاب کردی؟
میدونی تو بیشتر در معرض خطری که عاشق شده باشی و چشاتو رو معایبم بستی؟
چرا اینقد مطمئنی؟میدونی ممکنه دلت گولت زده باشه
عاقلانه فکر کردی؟
نمیخای تحقیق کنی؟
در هر صورت تو در قبال خودت مسئولی
تو اینده میتونی خودتو مجاب کنی که چرا تن به این کار دادی؟